تبليغاتX
اینک میان دو هیچ
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
 

 آشپز خانه :

علی: سارا، این چه وقت اومدنه، موبایلتو چرا جواب نمی دی؟

- رو SILENT بود. اصلاً نفهمیدم!

علی: حالا کجا بودی؟ نگرانت شدم؟

- سَرِ قبر بابام! ما نمی تونیم یه شب با همکارامون شام بریم بیرون؟!

علی: ساعت ۱۲ شبه، آخه...

- بازم شروع شد. کجا، با کی،کی، چرا. وای ی ی ی! بسه دیگه، گُه تو این زندگی!

 

تختخواب:

زن در حالیکه پشت به علی و به پهلو دراز کشیده، خیره به دیوار، چشمانش برق می زند و لبخندی گوشه لبانش می نشیند و با امید به فردا به خواب می رود!

 

شرکت:

منشی: سلام آقای مهندس. صبح بخیر. خسته به نظر میاین! نکنه دیشب خوب نخوابیدین؟ (لبخند)

علی: خوبم. تلفن نداشتم؟

منشی: نه، می خواین واستون قهوه درست کنم. سر حالتون میاره!

علی: نه، ممنون. هر کی تلفن کرد بگید جلسه داره.

 

(صدای زنگ تلفن منشی)

 

منشی: سلام لیلا، خوبی؟

منشی: من خوبم ولی علی جون امروز زیاد سرحال نیست. معلومه دیشب سارا جون زیاد تحویلش نگرفته!

منشی: خیلی دلشم بخواد.

منشی: آها. والله چی بگم. این آقای مهندس که اصلاً راه بده نیست. وگرنه الان چند تا شکم هم واسش زاییده بودم! ( خنده بلند)

 

پ.ن : برداشت آزاد است.

 

+ نوشته شده در 13:42 توسط آرش.