
آشپز خانه :
علی: سارا، این چه وقت اومدنه، موبایلتو چرا جواب نمی دی؟
- رو SILENT بود. اصلاً نفهمیدم!
علی: حالا کجا بودی؟ نگرانت شدم؟
- سَرِ قبر بابام! ما نمی تونیم یه شب با همکارامون شام بریم بیرون؟!
علی: ساعت ۱۲ شبه، آخه...
- بازم شروع شد. کجا، با کی،کی، چرا. وای ی ی ی! بسه دیگه، گُه تو این زندگی!
تختخواب:
زن در حالیکه پشت به علی و به پهلو دراز کشیده، خیره به دیوار، چشمانش برق می زند و لبخندی گوشه لبانش می نشیند و با امید به فردا به خواب می رود!
شرکت:
منشی: سلام آقای مهندس. صبح بخیر. خسته به نظر میاین! نکنه دیشب خوب نخوابیدین؟ (لبخند)
علی: خوبم. تلفن نداشتم؟
منشی: نه، می خواین واستون قهوه درست کنم. سر حالتون میاره!
علی: نه، ممنون. هر کی تلفن کرد بگید جلسه داره.
(صدای زنگ تلفن منشی)
منشی: سلام لیلا، خوبی؟
منشی: من خوبم ولی علی جون امروز زیاد سرحال نیست. معلومه دیشب سارا جون زیاد تحویلش نگرفته!
منشی: خیلی دلشم بخواد.
منشی: آها. والله چی بگم. این آقای مهندس که اصلاً راه بده نیست. وگرنه الان چند تا شکم هم واسش زاییده بودم! ( خنده بلند)
پ.ن : برداشت آزاد است.